تبليغاتX
مانا، جاودان زندگي ما

مانا، جاودان زندگي ما

خاطرات مانا دختر نازنينم

شیرین زبونی‌هایی كه دل من رو مي‌بره و مستم مي‌كنه

تصميم گرفتيم بريم يه كم بيرون. تا پاتو از در خونه گذوشتي بيرون مي‌گي: واااااااي مامان چه هواي دلپذيريه!!!!!!!!

بهت مي‌گم مانا جون تو با بابا برو خونه مامان عشرت (مادربزرگ پدري) من كار دارم ميخوام كمدها رو تميز كنم. مي‌گي: نه! تو هم بيا بريم. بعداً با هم تميز مي‌كنيم.

هر شب قبل از خواب مي‌پرسي فردا كجا مي‌ريم؟ (خونه مادر يا مامان عشرت) بعد از اين كه جوابتو ميدم بهم مي‌گي آخه اونجا دلم برات تنگ مي‌شه. 

آهنگ مورد علاقه اين روزهات هم كه آهنگ شروع سريال مختارنامه است كه باهاش كلي مي‌رقصي يا شمشير دست مي‌گيري و شال سرت مي‌كني و اداي اسب سواري رو درمياري.

ناگفته نماند كه اخلاق اجتماعيت اين روزها يه كم گند شده (ببخشيدا) و تو جمع فقط با يكي رفتار خوبي داري كه البته اگه خاله فرزانه باشه اونو به همه ترجيح مي‌دي.

رابطه‌ات رو با آقا (پدربزرگ خودم) خيلي دوست دارم عزيز دلم! با اينكه سر به سرت مي‌ذاره ولي باهاش مهربون رفتار مي‌كني و كاملاً مي‌فهمي كه چقدر دوست داره. با اينكه بقيه هم خيلي دوست دارن و باهات مهربونن ولي اگه مثل آقا سربه‌سرت بذارن همچين نگاه‌هاي چپي مي‌كني كه نگو و نپرس.   

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/12/22ساعت 9:32  توسط آزاده  | 

افاضاتٌ افاضاتٌ افاضات

رفته دستشويي گلاب به روتون پي‌پي كرده اون هم ۲ تيكه. برگشته بهم مي‌گه مامان يكيش تويي (بزرگتره رو نشون مي‌ده) و يكيش هم من!!!!!!!!!!!!!

دارم كتاب بارباپاپا رو براش مي خونم. ميگم سوار سفينه شدن تا برن فضا برگشته ميگه: خاله نفيسه!!!!!!!!!!!!

شب خوابش نمياد مي‌گم خوب من مي‌خوابم، تو بيدار باش هر وقت خواستي بخواب. ميگه باشه. من ميخوابم و اون هم داره براي عروسكش كتاب مي‌خونه. نميدونم بعد يك ربع، نيم ساعت و ... كه من كاملاً خوابم برده بود، ديدم يه چيزي خورد تو كله‌ام. فهميدم خانوم تصميم به خواب گرفته و مي‌خواد چراغ رو خاموش كنه ولي چون سر من زير پريز برق بوده پاشو گذاشته رو سر من تا قدش به پريز برسه و خاموشش كنه.(يعني تو اين بيست و خورده‌اي سال كه از عمرم مي‌گذره هيچ كس تا حالا جرأت نگرده بود يه همچين حركتي با سر من بكنه) !!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/11/11ساعت 10:48  توسط آزاده  | 

جو گیر

ساعت ۱۲ ظهر از محل کارم بهش زنگ زدم. داره با عمه‌اش آهنگ گوش می‌ده برگشته بهم می‌گه سلام مامان! خوبي؟ من دارم آهنگ گوش می‌دم، صدای تو رو نمی‌شنوم. ميام خونه بهت زنگ مي زنم. (يه همچين بچه جو گيري داريم ما)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/11/04ساعت 13:17  توسط آزاده  | 

شرمندگي

چند وقت پيش (حدود دو هفته پيش) همسايه پدربزرگم فوت كرده بود. وقتي رفتيم خونشون دم در و توي راهرو پارچه‌هاي سياه تسليت زده بودند. مانا پرسيد اينا چيه؟ من هم گفتم يه آقايي فوت كرده براي همين اينها رو زدند. ديشب كه رفتيم خونه پدربزرگم يكي ديگه از همسايه‌ها دم در بود. مانا برگشته بهش مي‌گه: شما فوت كرديد؟ اون بيچاره هم اول نشنيد ما هم به روي خودمون نياورديم ولي اينقدر اين بچه تكرار كرد كه اون هم بالاخره فهميد و ما اينجوري شرمنده شديم

+ نوشته شده در  شنبه 1389/11/02ساعت 8:40  توسط آزاده  | 

می‌خواهید در آینده چکاره شوید؟

يادمه ما وقتي بچه بوديم شغل انتخابي آينده بچه‌ها معلمي، دكتري، خلباني و از اين جور چيزا بود. ولي از اونجايي كه نسل جديد ظاهراً خيلي دنياي متفاوتي نسبت به دنياي ما خواهد داشت حدس مي زنيد مانا چه شغلي رو براي خودش برگزيده باشه؟

بلللللللللللللللله! رانندگي اتوبوس رو. قرار شده هم براش يه اتوبوس صورتي بخرم. اين شغل رو وقتي انتخاب كرد كه ساعت ۶:۳۰ صبح داشتم مي‌بردمش خونه مادر بزرگش و در راه چشمش به اتوبوس‌هاي ‌B.R.T افتاد (نتيجه گيري بدجنسانه يك مادر). اميدوارم هر كي هر شغلي رو انتخاب مي‌كنه موفق باشه و هميشه علاقمند به اون.

ماژيك براي نقاشي روي لباس براش خريدم و يكي، دوتا از لباساش رو بهش دادم كه روش نقاشي بكشه اين هم نتيجه‌اش:

بالاخره ما هم تونستيم مانا رو براي تجربه برف بازي بيرون ببريم. ديشب با توجه به بارش برفي كه صورت گرفته بود آخر شب با مانا به پشت بام رفتيم تا طعم بازي با برف رو بهش بچشونيم. چه چشاندني!!!!!!!!!!!!!!!! مگه حاضر بود برگرديم خونه.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/10/26ساعت 8:39  توسط آزاده  | 

این روزها

ظرف دو سه روز به همراه دخترك و براي ايشون كلي خريد مي‌كنم:شلوار لي، تي شرت، كفش، جوراب، كتاب و اسباب بازي. تقريباً حدود ۸۰۰۰۰ تومن شدن اينها. اون وقت Nروزه می‌خوام یه کوله برای خودم بخرم هی دستم نمی ره. به نظرم خیلی گرون میان. بله! اينجوري شديم ما

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/10/21ساعت 10:1  توسط آزاده  | 

معما

حدس بزنید تصویر زیر چیه؟

انگشت‌های پای من که با دستهای توانای مانا لاک زده شده‌ان. تازه دستهام رو هم رنگ و وارنگ لاك زده بود و شب كه قبل از خواب خواستم پاكشون كنم ديدم اي دل غافل! استون تموم شده نتيجه اين كه صبح قبل از رفتن به اداره داروخانه‌اي يافتم و لاك پاك كني خريدم و سپس روانه اداره شدم.

پيشرفتش تو لاك زدن فوق‌العاده بوده و با كلي عشق اين كار رو مي‌كنه. خيلي دقت مي‌كنه كه لاك به پوست نخوره و اگر هم بخوره سريع يه تيكه از روزنامه رو مي‌كنه و پاكش مي‌كنه.

جداداً اسم خودش رو ”آيسان“ تعيين كرده؛ من رو ”نينوفر“ و بهزاد رو ”داداش“ و مصرانه از همه مي‌خواد كه با اين نام صداش كنن. (آيسان و نيلوفر اسم بچه‌هاي همسايه‌اس)

از اداره بهش زنگ زدم مي‌گه: سلام نينوفر (منظور همان نيلوفر است)؛ منو شناختي؟ من هم بايد بگويم: سلاااااااااام آيسان جون. خوبي؟..........

اين نقاشي كوبيسم هم اثري است هنري!!! از آيسان و نينوفر در حمام كه استعدادهايشان شكفتيده:

يه كم دل درد داره مي‌گه: مامان! دلم درد مي‌كنه عرق معنا (همان عرق نعناع سابق) مي‌دي؟

پ ن: این پست رو می خواستم چهارشنبه بفرستم که نشد از ۵شنبه اسمش رو عوض کرده و ”سوگند“ گذاشته. 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/10/18ساعت 8:16  توسط آزاده  | 

نوه‌ام، مسلم، متولد شد

دارم براش از سكسه كردن مي‌گم و يه بار كه بهزاد سكسكه‌اش گرفته بود رو يادش مي ندازم. برمي‌گرده مي‌گه: آره مامان! من هم امروز ۲ تا بستني خوردم سكته كردم.

پدر طبق معمول براش هديه خريده و مانا هم كلي ذوق كرده، عروسكي كه گريه مي‌كنه، جيش مي‌كنه، پي پي مي‌كنه و ... مي‌گم اسمش چيه مانا جون؟ مي‌گه: مسلم (يه همچين بچه‌اي داريم ما! غرق در سريال مختارنامه)

داره بپر بپر مي‌كنه كه ميفته. مي‌گه خدا رحمتم كرد كه سرم نخورد به ميز!!!!

داشتيم از خونه مادر برمي‌گشتيم تو ماشين مي‌گه: خونه مادر خوش گذشت! (قربونش با اين بيان احساساتش)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/10/08ساعت 11:55  توسط آزاده  | 

مخدار

رفتیم خونه آقا (پدر بزرگم) در مورد سریال مختار داره حرف می‌زنه بعد به آقا می‌گه بگو مختار. اون هم سر به سرش می گذاره. ميگه بگو مخ اون هم مي گه مخ بعد مي‌گه حالا بگو دار. مخدار

دارم بهش مي‌گم مانا جون ديگه بزرگ شدي بايد يواش يواش تنها تو اتاقت بخوابي و ... برمي‌گرده بهم مي‌گه: حالا بزرگ مي‌شم، ياد مي‌گيرم

حساسيت خاصي داره كه عروسكاش رو با احترام بغل كنيم. بهم مي گه: موشي رو بهت نمي‌دم همش از گردنش مي‌گيري دردش مي ياد.

بهش زنگ زدم مي‌گم مادر رو دعوت كن بياد خونمون، وسايلت رو ببينه. مي‌گه الان فرصت نداره. نمياد.

بعد از شستن دندوناش مسواكش رو به روشويي مي‌ماله ميگم نكن مانا! كثيف مي شه. مي‌گه چرا نارحتي؟ بيا روبوسي كنيم حالت خوب شه.

از اونجايي كه عاشق خاله فرزانه‌اس همش خودش رو اندازه اون تصور مي‌كنه كه رانندگي مي‌كنه، ترمز مي‌كنه، دانشگاه مي‌ره و ... و كلاً خيلي هم با خود خاله فرزانه و هم خيال و تصورش حال مي‌كنه.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/10/04ساعت 13:27  توسط آزاده  | 

روزهاي خاطره انگيز

دیروز با مانا رفتیم خانه کودک فراز تا برای عروسکش کالسکه بخریم اونقدر اونجا از دیدن هرچیزی ذوق کرد که کلاً سوژه مردم شدیماونجا كالسكه نداشت و بجاش يه عروسك كوچولو خريديم و تصميم گرفتيم بريم بگرديم تا يه كالسكه پيدا كنيم. داشتيم مي‌رفتيم كه يه آقايي تو خيابون داشت گيتار مي‌زد و آهنگ ”اي الهه ناز“ رو مي‌خوند. مانا گفت مي‌خوام نگاش كنم و روي لبه يه مغازه نشست و يه يه ربعي ما آقاي نوازنده/ خواننده را نگاه مي‌كرديم و بالاخره با درخواست من رضايت داد كه صحنه رو ترك كنيم بعد ساعت ۱۱:۳۰ شب ياد آقاهه افتاده و ميگه مامان ويولونم رو بده (ويولون قبلي خاله فرزانه اهدايي به مانا) مي‌خوام بزنم و بخونم.

رابطه‌اش با عروسكهاش اينجوريه كه يا خواهرشونه و يا مادرشون. به هر حال در اون لحظه بچه من نيست. در يكي از اين مواقع بهش مي‌گم دخترم .... برمي‌گرده بهم مي‌گه من كه دخترت نيستم. خواهرشم. همش يادت مي‌ره توپولو

در عسل سفت شده و من با تلاش فراااااااااااااااوان بالاخره بازش مي‌كنم بر مي‌گرده بهم ميگه: ماشاا.... دست بزنين براش. تولد تولد تولد مامانه

شب قبل از خواب بهش مي‌گم برو دستشويي و هي گوش نمي‌ده بعد با ناراحتي ميگم نبايد صد بار تكرار كنم كه. خوب برو دستشويي ديگه. بر مي‌گرده بهم مي‌گه: چرا نارحتي؟ بيا روبوسي كنيم (قربونش برم من)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/29ساعت 10:47  توسط آزاده  |